مطالب علمی و مقالات و...
من از توی که بد کردی با من گله میکنم دل نمیکنم
بی تو نه صدا مونده نه آواز نه اشک غزل نه ناله ی ساز
حالی اگه هست از جنس کوهه از رنگ آه حسرته پرواز
نياز و تو خودم كشتم كه هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سيلي كه هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلويم كه دردم را نمي گويم
به زير ضربه هاي غم نيفتد خم به ابرويم
مرا اينگونه گر خواهي دلت را آشيانم كن
من آن نشكستني هستم بيا و امتحانم كن
بيا و امتحانم كن
غرور اي ناجي حرمت تو با من پا به پايي كن
به هنگام سقوط من تو در من خود نمايي كن
من آن خورشيد زر پوشم كه با ظلمت نمي جوشم
به جز آغوش دريا را نمي گيرم در آغوشم
من آن ديوان پر بارم كه در خود واژه ها دارم
درون دشت انديشه به غير از گل نمي كارم
من آن ابر بهارانم كه از خاشاك بي زارم
به جزء بر چهره ي گل ها نمي گريم نمي بارم
در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست
خوكرده ي قفس را ميل رها شدن نيست
من با تمام جانم پر بسته و اسيرم
بايد كه باتو باشم در پاي تو بميرم
صبحت به خير عزيزم
با آنكه گفته بودي ديشب خدانگهدار
با آنكه دست سردت از قلب خسته تو
گويد حديث بسيار
صبحت به خير عزيزم
با آنكه در نگاهت حرفي براي من نيست
با آنكه لحظه لحظه مي خوانم از دو چشمت
تن خسته اي ز تكرار
اين بار غصه ها را از دوش خسته بردار
من كوه استوارم به من بگو نگهدار
عهدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست
اين رشته تا دم مرگ هرگز گسستني نيست
هميشه از نگاه تو با تو عبور مي كنم
از اينكه عاشق توام حس غرور مي كنم
دوباره با سلام تو تازه تازه مي شوم
با نفس ساده غرق ترانه مي شوم
از سايه هاي ملتهب هميشه مي گريختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره مي شوم
ناجي شام شوكران با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو چون تو يگانه مي شوم
خانه به خانه ديدمت همچو فسانه ديدمت